دلبندم محمد حسيندلبندم محمد حسين، تا این لحظه: 14 سال و 6 روز سن داره

نوگل باغ زندگیم

نی نی منتظرتیم

   به گفته ی خانم دکتر موسوی شما باید همین روزا میومدی آقا پسرم، یعنی تقریبا ١٠ روز زودتر از ٤٠هفته کامل. پس کجا موندی فدات شم؟!    عرفه و عید قربان هم گذشت خبری نشد.. گمون کنم منتظر عید غدیری عزیزم! البته این شبا هم کم بلاگیری نمیکنی! مخصوصا همین امشب و در حال حاضر... شدیدا غیر قابل پیشبینی هستی! ساعت ١١:٢٥ شبه. بابایی ١٠ بود رفت بخوابه  این شبا بهانه ی زود خوابیدن آقای پدر اینه که نصفه شب باید پاشیم بریم بیمارستان. منم رفتم که زودتر بخوابم ولی شما جیگر مامان اصلا دلت نمیخواست بخوابیم  . گهواره ی قشنگت کناره تخته، باورم نمیشه اینجا معصوم و زیبا خوابیده باشی و دستای کوچیک...
7 آبان 1391

قدمت رو چشم

 کوچولوی من، محمدحسینم، از تودل مامانی خسته شدی؟ یا شاید دلت واسه دیدن مامان و بابا تنگ شده! دیروز رفته بودم پیش خانم دکتر، گفت گل پسرتون عجله داره واسه به دنیا اومدن، زودتر از وقت خودش که ١٧آبان بوده منتظرش هستیم. مثل هر بار با شنیدن صدای قلبت پرواز کردم.. و مثل هر بار گفتم خدایا محبت مولا امیرالمومنین علی علیه السلام   رو که تو این قلب کوچولو گذاشتی هر لحظه بیشترش کن..    بابا محمدامین که از حرف خانم دکتر خیلی خوشحال شده. خدا میدونه که دل منم دیگه طاقت نداره، هر وقت بیای قدمت رو چشم نازنینم، ولی اگه یکم صبر کنی تپل تر میشی جوجه ی من، مامان سارا فقط به خاطر شما بیشتر ...
29 مهر 1391

خرید سیسمونی

این وسایل خوشگل واسه شما یکی یکدونه پسره که باباسعید و دایی ها تک تکش رو با کلی عشق برات خریدن و بی صبرانه چشم به راهتن دلبندم..    امروز هم من و مامان و بابای خوبم رفتیم خورده ریزهایی که از وسایلت مونده بود گرفتیم چه قدر خوش گذشت... باباسعید یه کلبه بازی و قطار خوشگل برات گرفت، چشماش برق میزد از شادی. بعد هم که ناهار اومدن خونه ما و عصری هم که تخت وکمدت رو از نی نی سالن اوردن. مبارکت باشه به خیر و خوشی از همش استفاده کنی گله مامان 13شهریور91 ...
28 مهر 1391

آماده باش

   همه واسه رفتن به سفر ساک میبندن، این بار ما برای اومدن مسافرمون ساک بستیم. قرآن و تربت سیدالشهدا، ( من غم و مهر حسین، با شیر از مادر گرفتم روز اول کامدم، دستور تا آخر گرفتم )   دو دست لباس فسقلی، کلاه و دستکش، پتوی گرم و نرم، حوله و... خلاصه همه چیز حاضره و کیف خوشگلت رو گذاشتیم جلو چشم و هی قربون صدقت میریم. پسر کوچولوی من انشاالله سلامت و راحت قدم به دنیا بذاری. بابایی هی برات شعر میخونه: محمدحسینی نور عینی، بلا گردونه امام حسینی 27مهر91 ...
27 مهر 1391

مهمونی شازده کوچولو

   اول ماه ذی القعده میلاد حضرت معصومه سلام الله علیها یه مهمونی و مولودی کوچولو ولی با صفا خونمون داشتیم.       با حضور مادربزرگ های عزیز، مادر نازنینم که خیلی برام زحمت کشید، مادر همسرم، عمه جون های محمد حسین، آریانا خانم که دیگه بزرگ شده و همون روز صبح جشن شکوفه های پیش دبستانیش بود، خانم داییم که با زهرا و دینا دختر دایی های گلم روز قبل مولودی هم تو مرتب کردن اتاق پسرم به ما کمک کردن، خاله مهناز که از اصفهان اومدن و من از اینکه به مهمونی ما رسیدن خیلی خوشحال شدم، فاطمه دختر عموم که امسال کنکور داره و سخت مشغوله ولی از اینکه دعوتم رو رد نکرد ازش ممنونم، عمه گیتا که پله های خونه ما واقعا براش اذیت کن...
27 مهر 1391

حال و هوای ماه آخر

    پسر خوبم در چه حالی؟! من و بابایی که از نزدیک شدن به دیدن روی ماهت خیلی خوشحال و هیجان انگیزیم، آخه قراره شما با اومدنت خوشبختی ما رو تکمیل کنی عزیزدلم.. الآن تو هفته سی و ششم هستیم، دیگه چیزی نمونده ها! آماده ای واسه به دنیا اومدن؟ محمدحسینم ، امروز از صبح که بیدار شدم کلی باهات حرف زدم و برات شعر خوندم و... کار هر روزمه عصری چقدر خوشحال شدم که بابایی کلاس نداشت و زودتر از هر سه شنبه اومد. بعد مغرب یه شام سبک آماده کردم و رفتیم پارک، پارک روبه رو برگ سبز که برامون خیلی خاطره انگیزه. بابای مهربون خیلی به فکر من و شماست، هواخوری خوبی بود، دلم باز شد... مامانی این روزا کم حوصله شده، دعاش کن عزیزدلم....
26 مهر 1391

ماه مبارک رمضان

   به نام خدا    پسر عزیز ما دیگه حسابی ابراز وجود میکنه و مامان و بابای مهربونش هر روز خوشحال تر از قبل میشن و خدا رو شکر میکنن.    الآن تو ماه مبارک رمضان هستیم، شما بیست و شش هفتت تموم شده. مامانی به خاطر مسافر کوچولوش نمیتونه هر روز رو روزه بگیره، نمیدونم اگه روزه باشم تو حالت چه جوریه؟! کاش به مامان میگفتی...    بابایی هر شب کلی باهات حرف میزنه و با پسرش کیف میکنه.    ما خیلی دوستت داریم و برای سلامتی و عاقبت به خیریت دعا میکنیم، تو هم با معصومیتت به دعاهای مامان و بابا آمین بگو عزیزدلم..    انشاالله که نامدار بشی و سرباز و خادم حضرت مهدی علیه السلام. منتظ...
22 مهر 1391

لباس 44سانتی!

  ا ین سرهمی که مامانی تن عروسک کرده واسه شما پسر گلمه، شاید این اولین لباسی باشه که تنت میکنم، چون از همه لباسات کوچیکتره! بابایی باورش نمیشه که شما وقتی به دنیا میای انقدر کوچولو باشی!!! قد لباس رو با خط کش اندازه گرفتم ٤٤سانتی متر بود! امروز از مجله نی نی اس ام اس اومد که هفته ٢٨،  نی نی شما ٣٢ سانت است... الهی فدات شم هنوز باید کلی بزرگتر بشی تا لباست اندازت بشه پسرکم.  تصور دست و پاهای ناز کوچولوت، بغل کردن و بوسیدنت.. وای چه قدر شیرینه! خدا حافظت باشه نفسکم 16شهریور91 ...
22 مهر 1391